ما از اولش ب درد رفاقت باهم نمیخوردیم
قهرمان زندگی اون دوس پسرش بود
قهرمان زندگی من شهدا بودن
کسایی ک میشناسن منو میدونن اهل شعار دادن نیستم
اون برای آروم شدن با دوس پسرش حرف میزد
من با یه گلستان شهدا رفتن حالم خوب میشد...اگه نمیتونستم برم گلستان شهدا هم با خوندن خاطراتشون یه لبخند میومد گوشه ی لبمو آروم میگرفتم
ما باهم فرق داشتیم...خیلی فرق داشتیم
اون وقتی ب دوس پسرش تیکه مینداختن عصبانی میشد و گریه میکرد
من وقتی کسی میگفت شهدا رفتن ک چی بشه حالم بد میشد...وقتی تومدرسه گفتن فیلم از جبهه و شهدا نذارید و خوشمون نمیاد و رفتن ک رفتن ب ما چ دیگه معلمو تو کلاس نمیدیدم و با بغض جواب این حرفارو میدادم....بعدم میرفتم پشت نماز خونه جایی ک هیچکس نبود و گریه میکردم و بلند بلند با شهدا حرف میزدم....
فرق من با اون این بود ک اون قهرمانشو۲سال پیش تو تلگرام پیدا کرده بود
و من یکسال پیش توی گلستان شهدا
من مطمئنم توی انتخاب قهرمان اشتباه نکردم:)
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل اکبریپور