وارد مدرسه که شدم یهو آفتاب پرستو دیدم
دوروغ چرا؟شوکه شدم عصبی شدم اصن بهم ریختم
صدای قلبمو میشنیدم...سرم داشت گیج میرفت سعی کردم نفس عمیق بکشم و لبخند بزنم ک یه وقت فک نکنه ناراحتم
و سعی کردم حتی نگاهشم نکنم
مدیرمون داشت با مامانش حرف میزد ک منو دید اومد سمتم و کلی تحویل گرفت
کلی هم ازم تعریف کرد و منم هی لبخند میزدم تا حداقل یه کم بسوزونم آفتاب پرستو:|
اخماش توی هم بود
ناراحت بود
جا خورده بود
مطمئنم:)
همیشه از ظاهرش حالشو میفهمم
سنگینی نگاهش حس میشد••
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل اکبریپور