+...
_ناراحت شدی؟!
+...
_«ن»
+...
«ن»:دیگه نمیخوام اسمشو جلوم بیارید فراموشش کردم
=تو مدرسه باهام حرف نمیزنه...دوروزه جوابمو نمیده امرو رفتم جلو بهش سلام کردم فقط نگاه کرد با اون چشمای خاصش فقط نگاه کرد و بعدم یه خنده ی مسخره...نمیدونم چرا اینجوری شد ولی منم دیگه سعی کردم دور و ورش نباشم ب هرحال غرور دارم...هه...من کمکش کردم ک کار درستو انجام بده من فقط یه جمله گفتم بهش همین
بعد ب بچه ها میگه آدم با هرکسی مث خودش رفتار میکنه....هه
مردم عجیبن...
هووووووف...
من برا همه بی احساسم...من برا همه اینجورم...من بلد نیستم حرف بزنم بلد نیستم قربون صدقه ی کسی برم بلد نیستم=[
بس کنید اه...
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل اکبریپور