من:من؟!؟؟؟؟؟؟؟
-آره خودت
میرم جلو...
میگه سر صف خیییلیییی اذیت میکردی
+من؟؟؟؟
-آره با اون دوستت ایوبی
+خب همههه بودن فقط من و اون نبودیم
-خب ب هرحال گفته باشم اینطوری پیش بره میگم ولیت بیاد
(حالا خوبه اصن اسمم رو هم نمیدونس)
+خب...چشم
-موهات چرا اینجوریه چرا آشفته س
دستامو پشت سرم قایم کرده بودم ک دستبندامو نبینه و آستینمم ک باا زدم نبینه
+باشه درستشون میکنم چشم...
هووووف ینی روز اول ب فاک دادنمون....
پ.ن:
دوستام میگن خیلیییی لاغرتر شدم...فک کنم شدم سی پنج کیلو :|
پ.ن۲:فکر نمیکردم بچه ها از خودکشیم انقدرررر مطلع باشن
هه
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل اکبریپور