
خاهرم اول شماره ی خونشون رو خواست.... احمد داد بعد خاهرم بهونه هاش شروع شد احمد گفت شرایطم خوبه....ولی هرچی گفت قبول نکرد....ازش متنفرم از خواهرم متنفرم بعدم بهش گفت اگه رویارو ول نکنی بد میبینی و اگه بابام بفهمه همین امشب رویارو میکشه بهش گفتم باشه برو عزیزم.... خیلی سخت بود جدایی از هم دیگه الانم بغضم گرفته..چشمام پر اشکه نمیتونم گریه کنم نمیفهمم چ زندگی ایه ک نمیتونی مرد زندگیتو خودت انتخاب کنی دختره عقده ای شده...هه...چون نذاشتن خودش ازدواج کنه...والا بخدا خسته م....خسته ممممممم.... تا آخر عمر ازدواج نمیکنم تا آخر عمرم با خاهرم حرف نمیزنم ازش متنفرم.... ...
ادامه مطلب